حمایت یک استاد پژوهش از پیشنهاد آیش طبیعت ایران

سه شنبه ۲۰م بهمن ۱۳۸۸

    صبح دیروز مجالی دست داد تا با استاد عزیزم، دکتر بهرام پیمانی‌فرد گفتگویی کنم. ایشان که سال‌ها مسئولیت بخش تحقیقات مرتع را در مؤسسه تحقیقات جنگل‌ها و مراتع کشور برعهده داشته است، هم اینک نیز پس از بازنشستگی همچنان با سردبیری فصلنامه‌ی علمی/پژوهشی مرتع و بیابان ایران به فعالیت‌های علمی خود ادامه می‌دهد.
    با او در باره‌ی پیشنهاد ناصر کرمی مبنی بر لزوم توقف هر نوع فعالیت توسعه‌ای در مناطق چهارگانه‌ی تحت مدیریت سازمان حفاظت محیط زیست، سخن گفتم و نظرش را جویا شدم.
    ایشان فرمودند نگران آینده‌ی طبیعت ایران هستند، چرا که همواره در طول چند دهه‌ی گذشته به بهانه‌ی توسعه، شاهد اصابت زخمی جبران‌ناپذیر بر پیکره‌ی این تن دردمند بوده‌اند. بنابراین، تنها آیش می‌تواند، مجال خودترمیمی دوباره به طبیعت دهد. اما آیش صرف فقط در مناطقی جوابگو است که سرزمین از قدرت رویشی خوب و توان اکولوژیک درخوری به صورت طبیعی برخوردار باشد. به عبارت ساده‌تر، در قلمرو سرزمین‌های خشک کشور (اغلب مناطق مرکزی و شرقی ایران) بعید است بتوان فقط با تکیه بر آیش، این محیط زیست رنجور را به وضعیت مطلوب برگرداند. باید از داروها و درمان‌های اورژانسی دیگری هم استفاده کرد … و باید تا هنوز فرصت باقی است، هر چه سریع‌تر کاری کرد.

و سرانجام شبانه‌های گرین‌بلاگی‌ها منتشر شد!

سه شنبه ۲۰م بهمن ۱۳۸۸

    همان طور که پیش‌تر اشاره کردم؛ عبداللطیف عبادی، مردی که – دست کم در وبلاگستان سبز -  به ضمخت‌بودن مشهور بود؛ مجموعه‌ای از لطیف‌ترین یادداشت‌های خود را در تارنمایی با عنوان: «یادداشت‌های شبانه‌ی گرین‌بلاگی‌ها» به زیور تبع آراسته تا به قول خودش اندکی از فضای تیره و خشن حاکم بر جامعه‌ی سبز مجازی را بکاهد.
    ناگفته آشکار است که وارد شدن به حوزه‌ی طنز همواره خطرناک بوده و هست. کافی است نگاهی بیاندازیم به سرنوشت اغلب تلخ مشهورترین طنزنویس‌های ایران در یکصد سال اخیر تا دریابیم که موضوع چیست؟
    امیدوارم دوستان سبزنویس در گرین‌بلاگ نشان دهند که می‌شود تاریخ را از نو نوشت! نمی‌شود؟
    برای جناب عبادی عزیز هم در گرایش جدید ادبی‌شان آرزوی موفقیت دارم.

    راستی!
    امشب با هومان کلی خندیدیم و ابراز امیدواری کردیم تا آن بلایی که لطیف خبرش را داده است بر سر هیچ آخوند سبزی فرو نیاید!

آیش ۵ ساله هم نمی‌تواند در همه جا، طبیعت ایران را نجات دهد!

یکشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۸

همان طور که وعده داده بودم، در این یادداشت، نظر استاد کامبیز بهرام سلطانی را در باره‌ی پیشنهاد آیش ۵ ساله‌ی طبیعت ایران منتشر می‌کنم:

جناب مهندس درویش عزیز
سلام
ایده آیش پنج ساله، در اصل ایده‌ی خوبی است. آنچه به عنوان مکمل آن مایلم ارایه کنم، تنها برمبنای مشاهدات میدانی و تدوین یک طرح اجرایی برای ذخیره‌گاه زیستکره میانکاله است که طبق معمول هرگز به اجرا در نیامد.
در مورد وضعیت پهنه‌های طبیعی تحت مدیریت) فرضی) سازمان حفاظت محیط زیست، حداقل می‌بایست میان سه وضعیت زیر تفکیک قایل شد :

۱٫ پهنه‌های طبیعی که هنوز از قابلیت خودترمیمی اکولوژیک برخوردار هستند؛
۲٫ پهنه‌های طبیعی که برای خودترمیمی نیازمند اقدامات فنی محدود می‌باشند؛
۳٫ پهنه‌های طبیعی که به شدت آسیب‌دیده و قابلیت خودترمیمی خود را از دست داده‌اند.

البته در داخل یک پهنه‌ی طبیعی معین نیز ممکن است هر سه وضعیت وجود داشته باشد. برای مثال شرایط اکولوژیک میانکاله به همین ترتیب است؛ عرصه‌هایی از محیط‌های تالابی دارای قابلیت خودترمیمی اکولوژیک بودند و هستند، در حالی که عرصه‌هایی دیگر در نتیجه‌ی چرای مفرط، نه‌تنها رویش طبیعی‌شان از میان رفته بود، که سطح زنده‌ی خاک نیز به شدت آسیب دیده شده بود. علاوه بر این عرصه‌هایی نیز وجود داشتند که به کاهش پوشش تمشک و بذر‌پاشی یا کاشت گیاهان مناسب نیازمند بودند. شاید تصاویر زیر بتوانند منظور من را بهتر نمایش دهند.

تصویر۱- عرصه قابلیت خودترمیمی خود را از دست نداده و از طریق آیش قابل باززنده سازی است.

در مقابل در تصویر شماره ۲ پهنه‌ای را مشاهده می‌کنید که رویش طبیعی از بین رفته و افق فوقانی خاک نیز کاملا” دچار فرسایش شده است.

تصویر شماره ۲ – تخریب رویش طبیعی و خاک


بر این مبنا تدوین برنامه بهسازی، باززنده‌سازی یا Rehabilitation and Habitat Restoration  برای هریک از وضعیت‌های پیش‌گفته می‌تواند بسیار متفاوت باشد. پس تعیین یک مدت زمان ثابت – پنج سال پیشنهاد شده –  نمی‌تواند برای کلیه‌ی پهنه‌های طبیعی تحت مدیریت (فرضی ) سازمان حفاظت محیط زیست به نتیجه مورد نظر منتهی شود. ضمن اینکه استراتژی حفاظتی می‌بایست معطوف به کل پهنه به انضمام ناحیه سپر یا buffer zone آن باشد؛ یعنی استراتژی اکوسیستم محور.
با توجه به سابقه ذهنی موجود از اصطلاح  «آیش» ، آنچه به ذهن متبادر می‌شود، بازسازی پوشش گیاهی و ترمیم خاک است. حال آن که بسیاری از پهنه‌های طبیعی حفاظت شده در ایران به چیزی بیش از بازسازی رویش طبیعی نیاز دارند. در ذخیره‌گاه زیستکره‌ی میانکاله در نتیجه مقابله شدید و مستمر دامداران با گرگ، نسل گرگ کاملا” منقرض شده است. آلودگی رودخانه‌های منتهی به خلیج گرگان، نه تنها مکان‌های تخم‌ریزی ماهیان ( مثلا” کُلمه ) را از بین برده، که به آلودگی شدید خلیج گرگان نیز دامن زده است. آب بندان زاغمرز را که رسما” در فهرست رامسر قرار دارد ، توسط اقداماتی کاملا” غیر قانونی – احداث خط آهن – بیش و کم از رده خارج شده و باید آن را فراموش کرد. وضعیت در مورد تالاب بین‌المللی کم‌جان که زمانی تأمین‌کننده آب شیرین دریاچه‌های بختگان بود نیز به همین منوال است.
به همین ترتیب می‌توانید تالاب‌های طشک و بختگان، یادگارلو، هامون، ارومیه و تعدادی دیگر را به فهرست اضافه کنید. در همین حال پهنه‌هایی – مانند پارک ملی کویر –  توسط نظامیان اشغال شده و سازمان حفاظت محیط زیست اساسا” نظارتی بر این مناطق ندارد. البته در کلیه موارد، شما از منِ حاشیه نشین به مراتب بیشتر مطلع هستید . قصد من در اینجا تنها یادآوری ابعاد وسیع صورت مسأله، حتا اگر موضوع بر سرِ ۳/۷ درصد از سرزمین پهناور ایران باشد، است.
برای من همیشه این پرسش مطرح بوده است که چرا همه چیز باید در محدوده همین ۳/۷ درصد اتفاق بیافتد؟ محمد عزیز، عمرم به پایان نزدیک شده و هنوز پاسخی نیافته‌ام.

زمستان سال گذشته مدتی را در خوزستان بودم. تصویری به دام دوربین افتاد که بیش و کم وضعیت امثال ما را نشان می‌دهد و مایلم به شما تقدیم کنم.

ارادتمند: کامبیز بهرام سلطانی

فرجام سخن بهرام‌سلطانی چیست؟
همان طور که بهرام‌سلطانی تأکید کرده است؛ وضعیت طبیعت ایران – حتا در مناطق چهارگانه‌ی تحت حفاظت آن – چنان غمبار و تیره است که در همه جا با محدودیت اعمال شده در قالب «آیش» هم نمی‌توان امیدی به خودترمیمی دوباره‌ی این بیمار رو به مرگ داشت. بنابراین، به نظر می‌رسد که دست کم در برخی از پاره‌های طبیعت ایران، کار از کار گذشته و دیگر نباید امیدوار بود که آن کارمایه‌های طبیعی به شکل اول خویش بازگردند. نکته‌ی دیگر – که سام عزیز هم به نوعی بر آن تأکید داشته است – این است که تدوین برنامه‌ی بهسازی و باززنده‌سازی یا Rehabilitation and Habitat Restoration  برای هریک از وضعیت‌های سه گانه‌ی مورد اشاره، می‌تواند بسیار متفاوت باشد. بنابراین، تعیین یک مدت زمان ثابت مثل پنج سال، نمی‌تواند به عنوان یک نسخه برای همه جا تجویز شود.
همچنان امیدوارم این بحث بتواند با تکامل و بالندگی بیشتر، به نجات طبیعت بیمار ایران کمکی مؤثر ارایه کند. درود بر همه‌ی دوستانی که در این جستار مشارکت کردند و سلام بر آنانی که چراغ خاموش فقط آمدند و خواندند و رفتند …

کامبیز بهرام سلطانی: محمّد عزیز، عمرم به پایان نزدیک شده و هنوز پاسخی نیافته‌ام!

یکشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۸

این پرسش، ساعتی است که دارد قلبم را می‌فشارد. پرسشی از سوی یک استاد مسلم دانش بوم‌شناختی در این بوم و بر که دلش گرفته از این که چرا باید روزگار طبیعت وطن این گونه غمبار به پیش رود؟
دیروز از کامبیز بهرام‌سلطانی عزیز خواستم تا در باره‌ی پیشنهاد آیش ۵ ساله‌ی طبیعت ایران، روشنگری کرده و نور به این جاده بتاباند.
او هم رسم تردامنی را دوباره معنا کرد و مهتابی کم‌نظیر را بر این جاده تابانید.
نظر این استاد فرزانه را در یادداشت بعدی منتشر خواهم کرد؛ نظری که می دانم برای دو طرف دوستان درگیر در این چالش طلبگی می‌تواند بسیار راهگشا و امیدبخش باشد.
اما تا آن زمان می‌خواستم برای کامبیز عزیز و دوست‌داشتنی طبیعت ایران بگویم که نه!
قرار نیست و نبوده که عمرت به پایان نزدیک شده باشد استاد!
من و ما رفیقی داریم آسمانی … که تا دلت بخواهد مهربان است و تا دلت بخواهد دریادل … از او خواسته‌ام و خواسته‌ایم که تا پاسخ آن پرسش را نیافتی، نروی!
و راستش باز از او خواسته‌ایم که کاری کند تا تو حالا حالاها پاسخ آن پرسش را نیابی کامبیز عزیز من و ما!
درود بر تو و دانش فراوانت که بی‌منت بر اهالی وبلاگستان سبز سرازیر کرده و می‌کنی.

می‌خواستم بگویم:
بهرام‌سلطانی‌ها را که می‌بینم و نفس گرم این مردمان داد و دین را در سرزمینم که حس می‌کنم … یاد این سروده‌ی جاودان حکیم توس، فردوسی عزیز می‌افتم که بیش از هزار سال پیش گفته است:

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجارفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

از آن روز دشمن به ما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

و من ایمان دارم که حضور بهرام‌سلطانی‌ها و پاسداشت حرمت آنها دوباره پایداری سرزمین مادری‌مان را افزایش خواهد داد و نشاط و زیست‌پالایی‌اش را دوچندان خواهد ساخت.

پی نوشت:

- برای آنها که ممکن است کامبیز بهرام سلطانی را نشناسند.

این رسم را لطفاً پایان دهید مدیران عزیز مملکتی!

یکشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۸

    دیروز – ۱۷ بهمن ۱۳۸۸ – برای رونمایی از یک واحد تولیدی جدید در بخش کشاورزی راهی شهرستان شال در استان قزوین شدم (قابل توجه سام خسروی فرد عزیز که میداند چه می‌گویم! نمی‌داند؟). مطابق معمول سیلی از خبرنگار و عکاس و … در معیت جناب استاندار قزوین و ائمه جمعه و نمایندگان مجلس و دیگر مدیران مرتبط و نامرتبط حضور داشتند تا روبان قرمز این کارخانه را ببرند.
    امّا نکته‌ی تأسف‌بار ماجرا، قربانی کردن (بخوان قتل عام) ۵ گوسفند بی نوا در جلو پای مقامات عزیز کشوری و لشکری بود!
    یکبار دیگر دوستان را ارجاع می‌دهم به خطبه‌های ارزشمند امام جمعه‌ی کاشمر، آیت‌الله سید قاسم یعقوبی عزیز در نکوهش چنین حرکت‌هایی و امیدوارم همه از وزیر راه – دکتر بهبهانی – تبعیت کنند و از چنین نمایش‌های هولناکی آن هم در ملأ عام و پیش چشم کودکان ممانعت به عمل آورند.

    پی نوشت:
    وزیر راه را آوردم تا بگویم: اگر لکنت‌هایش را می‌بینم، قوت‌هایش را هم می‌بینم! نمی‌بینم؟

تصرف ۵ هزار هکتار از جنگل‌های بختیاری با بهانه‌ای حیرت‌انگیزبه نام وقف!

یکشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۸

وقتی تازه‌ترین یادداشت دیده‌بان عزیز طبیعت بختیاری را خواندم، از حیرت، خشم و غم نمی‌دانستم که باید چگونه واکنش نشان دهم؟
مگر می‌شود به رغم وجود تأکید قانون و حتا پاسخ سزاوارانه‌ی و حمایت رهبری نظام (ایشان به درستی گفته‌اند: عرصه‌های طبیعی بایر که قبل از اجرای قانون ملی شدن جنگل‌ها و مراتع هیچگونه احیایی در آن‌ها صورت نگرفته است، همچنان به عنوان انفال محسوب و مشمول موقوفات نمی‌گردند)، باز هم شاهد طرح چنین ادعایی در محافل قضایی کشور در مورد جنگل های بلوط پروز (جنوب استان چهار محال و بختیاری) باشیم؟
و بدتر از آن، این که سرانجام قوه‌ی قضاییه نیز رأی نهایی خویش را به نفع جنگل‌خوارانی صادر کند که این بار در پوشش “وقف” وارد بازی تلخ تجاوز به عرصه‌های طبیعی زادبود شده‌اند؟
راستی در چنین مواردی به کی یا کجا باید داد خود را رساند و فریاد برآورد که این امانت‌ها، میراث چندصدهزارساله‌ی این بوم‌ و بر مقدس هستند و نه سیصد ساله!
چگونه می‌شود آنها را به ماجرای مرزهای مذهبی و ادعاهای وقفی بکشانیم؟ آیا چنین حرکت‌های نابخردانه‌ای از اعتبار و حرمت تعلقات مذهبی مردمان نمی‌کاهد؟ آیا بهتر نیست دین و شریعت چنین دوستانی نداشته باشد؟ دوستانی که خواسته یا ناخواسته به اصل موضوع بیشتر ضربه می‌زنند تا آن که بخواهند آن را پرو بال بخشند.
درود بر هومان خاکپور عزیز که مرد و مردانه و یک تنه به دیده‌بانی از طبیعت ناهمتای بختیاری مشغول است و تهدیدها و تحدیدها را تاب می‌آورد. نمی‌آورد؟
جا دارد که همه از او حمایت کنیم.

لطیف منتشر می‌کند: یادداشت‌های شبانه‌ی گرین‌بلاگی‌ها!

یکشنبه ۱۸م بهمن ۱۳۸۸

    عبداللطیف عبادی را که می‌شناسید! نه؟ او اخیراً در راستای تلطیف فضای خاکستری وبلاگستان سبز و کاهش درد ناشی از اصابت شیشکی‌های دوستان، اقدام به نگارش مجموعه‌ای لطیف و طنازانه با عنوان: «یادداشت‌های شبانه‌ی گرین‌بلاگی‌ها» کرده  و چند نمونه از آن را به عنوان پیش‌غذا برایم ارسال کرده است که حقیقتاً دل‌دردآورنده بود!
    او مژده داده که تقریباً هیچ یک از صاحب‌منصبان گرین‌بلاگ را از نظر دور نداشته و دست لطفش را بر سر همه خواهد کشید! نخواهد کشید؟ از محمّد خسروشاهی و مهدی زارع و مهدی اشراقی و ناصر کرمی بگیر تا … محمّد درویش!
    لطیف این را هم اضافه کرده که در بین همه‌ی یادداشت‌های طنازانه‌اش، «یادداشت‌های شبانه‌ی محمّد درویش» چیز دیگری است و به جای یک شب، هفت شب و هفت روز ادامه دارد و خودش تاکنون هفتاد بار آن را خوانده و هنوز هم دارد می‌خواند و می‌خندد!
    فعلاً تا زمان انتشار آن طنزنامه‌های سبز، برای نمونه به ماجرای خوشمزه‌ی ناصر کرمی از منظری لطیف چشم بدوزید! به خصوص که ناصر این روزها، ظاهراْ بدجوری به دلیل سوت زدن در تاریکی، فلسفه‌ی پوچی خونش رفته بالا! نرفته؟

    «امروز داشتم از پنجره‌ی اتاق کارم خیابان را تماشا می‌کردم و به طرح آیش پنج ساله فکر می‌کردم که ناگهان  طرح یک داستان مینی مال در ذهنم جرقه زد. فضای داستان در سال‌های آیش پنج ساله می‌گذرد. سه بزغاله‌ی کوهی هستند به نام شنگول و منگول و حبه‌ی انگور. مامان‌شان می‌خواهد برود بیرون و بهشان می‌گوید: اگه غربیه آمد در را باز نکنید. ولی یک گرگی می‌آید و می گوید من از طرف آقای  دکتر صدوق آمده‌ام و یک پیغام خیلی خصوصی  برای مامان‌تان دارم و در را برایم باز کنید … البته هنوز فقط یک طرح هست و باقی داستان را باید تا امشب کامل کنم . راستش از وقتی که کامنت‌های انتقادی در وبلاگم نوشته می‌شوند، دیگر نمی توانم ذهنم را خیلی روی مینی مال‌هایم  متمرکز کنم .همین  دیروز  یکی از عوامل سبزپرسی‌ها آمده بود با اسم مستعار برایم نوشته بود که  ” به به ، چه وبلاگ خوب و قشنگی داری، اگر می‌خواهی میلیونر بشوی به وبلاگ من هم سری بزن” .  پر واضح بود که دارد به مشکل مالی ایرن متلک می‌پراند. من که البته محل سگ بهش نگذاشتم  چرا که شاعر بزرگ‌مان – غلامرضا تختی – می گوید: ” با خوک کشتی نگیر، چون پیراهن تو کثیف می‌شود و ممکن است ضربه فنی هم بشوی ” . ولی خدا کند لطیف فردا پیدایش بشود و بیاید بزند دهن این سبزپرسی را سرویس کند.»

کارون ۴؛ سدی که بدون ارزیابی محیط زیستی تا چند روز دیگر کلید می‌خورد!

جمعه ۱۶م بهمن ۱۳۸۸

    کارون ۴ را بلندترین سد ایران لقب داده‌اند؛ سدی که تاکنون دوبار در اثر رخداد سیل ویران شده و ۲۰۰ میلیارد تومان خسارت وارد کرده است. با این وجود، این سد غول‌آسا بدون داشتن ارزیابی محیط زیستی و با بلعیدن ۱۴۰۰ میلیارد تومان ساخته شد و می‌رود تا در آخرین روزهای بهمن سال ۱۳۸۸ با به زیر آب بردن حدود ۳ هزار هکتار از اراضی جنگلی و مرتعی اردل و لردگان دست‌کم ۱۵۰ تا  ۲۰۰ هزار اصله درخت بلوط و بنه را برای همیشه به زیر آب برد؛ آن هم بدون آن که خود را ملزم به پرداخت خسارت کند! و اصلاً پرداخت چه خسارتی می‌تواند این ضایعه را جبران کند.

    جالب اینجاست که ظاهراً آن گونه که دکتر پیمان یوسفی آذر – همان مدیر کل معروف جنگل‌های خارج از کشور! – به نگارنده گفت: آیین‌نامه‌ی جبران خسارت وارده به محیط زیست و منابع طبیعی کشور هم از تصویب هیأت دولت گذشته و لازم‌الاجراست!
    و این البته همه‌ی ماجرا نیست!
    چرا که به گزارش هومان خاکپور، بیش از ۸۰ درصد از مساحت آبخیز بالادست این سد از چنان تشکیلات آسیب‌پذیر و سستی برخوردار است که هم‌اکنون نیز نرخ سالانه‌ی فرسایش در آن به بالای ۲۵ تن در هکتار می‌رسد! و این یعنی: تکرار فاجعه‌ای که در سد سفید‌رود و سد اکباتان و … شاهد آن بوده و هستیم!

    آیا حرف بیشتری مانده است که بگویم؟ آیا بهتر نبود دست‌کم اندکی از آن اعتبارات کلان را برای احیاء و بهسازی اراضی بالادست اختصاص می‌دادیم تا عمر مفید سد را افزایش داده و اینگونه حیرت‌انگیز بیت‌المال را به هدر ندهیم!
    می‌دانید چرا این کار انجام نمی‌شود؟ چون مسئول حفاظت از آبخیزها، یک وزارتخانه دیگر است و در اینجا کسی ملّی فکر نمی‌کند! همه به رغم شعارهای فریبنده‌ی خود، بخشی و صنفی می‌اندیشند و عمل می‌کنند.

وقوع یک فاجعه‌ی محیط زیستی در قلب خرم‌آباد!

جمعه ۱۶م بهمن ۱۳۸۸

    متأسفانه از لرستان همچنان خبرهای ناگوار می‌رسد … آخرین خبر آن که به رغم مخالفت اغلب مدیران شهری و استانی و نمایندگانی از تشکل‌های مردم‌نهاد محیط زیستی، از جمله سعید اسداللهی، مدیرعامل فضای سبز شهرداری خرم‌آباد، علی رحیم کاکاوند، مدیرکل حفاظت محیط زیست استان لرستان، خورشیدوند، مدیرکل دفتر فنی استانداری لرستان، درویشی رییس دفتر استاندار لرستان و میرزا سرهنگی، دبیر تشکل یاران سبز لرستان، ۴۵ درخت کهنسال در قلب خرم‌آباد به وسیله‌ی اره برقی و جرثقیل از میان رفته است!
    فاجعه چنان باورنکردنی است که مدیرعامل فضای سبز خرم‌آباد از آن با عنوان «فاجعه‌ی زیست‌محیطی» یاد می‌کند.
    خوشبختانه گویا با بالا گرفتن اعتراض‌های مردمی و وساطت شخصیت‌های استانی، فعلاً از قطع ۲۲ اصله درخت کهنسال دیگر ممانعت به عمل آمده است.
    خوب است محسن تیزهوش عزیز، آوای سبزش را به کار اندازد و در باره‌ی چرایی این ماجرای تلخ گزارشی را تهیه و منتشر کند.
    ظاهراً آن گونه که برخی از جراید محلی استان گزارش کرده‌اند، نیروهایی از لشکر ۸۴ خرم‌آباد این اقدام پرسش‌برانگیز را انجام داده‌اند. به هر حال، منتظر می‌مانیم تا ببینیم، محسن چه دارد تا برایمان بگوید؟

به بهانه‌ی تولید و نمایش مجموعه‌ی مستند گنجینه‌ی تتیس

جمعه ۱۶م بهمن ۱۳۸۸

    همان طور که  وعده داده بودم، در این یادداشت می‌خواهم به ماجرای هم‌اندیشی روز جهانی تالاب‌ها در تالار کرسی حقوق بشر دانشگاه شهید بهشتی تهران بپردازم؛ همایشی که با عنوان: «دانشگاه، مستندهای محیط زیستی و ضرورت حفاظت از اکوسیستم‌های تالابی»  و به همت آقای دکتر لیاقتی و همکارانش در پژوهشکده‌ی علوم محیطی دانشگاه شهید بهشتی تهران  و نیز حمایت گروه اقتصاد شبکه یک سیما و انجمن علمی کشاورزی بوم‌شناختی ایران در سیزدهمین روز از بهمن ۱۳۸۸ برگزار شد.

    نخست، دو فیلم از مجموعه‌ی گنجینه تتیس به نمایش درآمد. فیلم اول به بررسی تالاب‌های استان گلستان ( شامل آلاگل، آلماگل، آجی‌گل و گمیشان) می‌پرداخت؛ یک فیلم روان و به قول دکتر یوسف قریب، آرامش‌بخش که توسط سودابه مجاوری ساخته و سعید نبی هم تهیه‌کننده‌اش بود. هر چند به نظرم ردپای فرهاد ورهرام – فیلمساز توانمند سینمای مستند ایران – در آن به خوبی آشکار بود. به رغم آن که متأسفانه نگارنده نتوانست این فیلم را از دقایق ابتدایی‌اش تماشا کند، امّا همان چند پلانی را هم که دید، نشان از گامی به جلو و امیدبخش در سینمای مستند کشور در حوزه‌ی محیط زیست بود. آن چه که در این فیلم دست بالا را داشت، جذابیت بصری فوق‌العاده اکثر نماهای باز و بسته‌ی آن بود. افزون بر آن، تا آنجا که امکان داشت، این تصویر بود که می‌کوشید زحمت نریشن را کم کند و پیام را منتقل سازد. به ویژه باید یاد کنم از نمایی که جابجایی سه نسل از زنان ترکمن را نشان می‌داد؛ زنانی که همه با نگرانی به تالاب خیره شده بودند و آینده‌ی نامعلوم خود را در آن می‌جستند. همچنین آنجا که مالچ‌های انسان‌ساز ناشی از زباله‌های گوناگون، نفس ماهی‌ها را در آب‌های آجی‌چای به مخاطره انداخته بود … حرکت نرم دوربین از رو به زیر سطح آب و نمایش همزمان آخرین نفس‌های ماهی، بسیار تأثیرگذار و خوش‌ساخت درآمده بود و شاید بیشتر از ده‌ها صفحه یادداشت و بیانیه می‌توانست به روشنگری در این حوزه پرداخته و مخاطبان خویش را حساس کند. همچنین جا دارد از تصاویر هوایی و بسیار اثرگذار فیلم که آشکارا دامنه‌ی تخریب و خشکی وحشتناک این تالاب‌ها را نشان می‌داد، یاد کنم.از این منظر، البته فیلم دوّم که خود سعید نبی کارگردانی و تهیه‌کنندگی آن را برعهده داشت، کمتر توفیق یافته بود! شاید به این دلیل که فیلم نخست انتظارها را بالا برده بود؛ واقعیتی که دکتر کهرم هم با آن موافق بود.

    به نظرم فیلم نبی سرگردان بود در این که مخاطب عام را راضی کند یا مخاطب خاص و متخصص در این حوزه را. نظر شخصی‌ام – که در همان جا هم اعلام داشتم – این است که نمی‌شود در یک مستند ۴۰ دقیقه‌ای همه‌ی حرف‌ها را زد و همه‌ی ذینفعان را هم راضی کرد. باید گام به گام و مرحله به مرحله و با شناخت مخاطب احتمالی فیلم، به جلو حرکت کرد. دکتر بهرام کیابی نیز از این منظر با نگارنده همراه بود و می‌گفت: تا وقتی که نخست تالاب‌ها را از منظر ساختار مورد تحلیل و قضاوت قرار نداده‌‌ایم، نباید به سراغ عملکرد رفته و از دورنما سخن بگوییم. تأمل‌برانگیز‌تر آن که، ایشان ضمن ادای احترام و ارادت به آقای دکتر اصغر عبدلی به عنوان مشاور علمی طرح، صراحتاً اعلام داشتند که ما در ایران حتا یک متخصص تالاب نداریم و بنابراین، نمی‌توانیم به درستی و دقت وارد بحث ساختار و عملکرد و اثرات متقابل آنها با هم شویم. البته خوشبختانه ایشان بر خلاف سام، معتقد نبود که چون متخصص تالاب نداریم، باید برویم کنار بگذاریم باد بیاید و هیچ اظهار نظر یا فعالیتی برای نجات این پیکره‌های نیمه جان انجام ندهیم!

همان گونه که حسین (سعید) آخانی عزیز هم حجت را در انتها تمام کرد و گفت: چه فایده دارد فوج متخصصینی که به کار و حوزه‌ی تحت مطالعه‌ی خویش عشق و تعلق خاطر نداشته باشند؟ ما به متخصصانی در حوزه‌ی محیط زیست نیاز داریم که عاشق باشند و عملاً پایبندی خود را به آموزه‌های محیط زیستی نشان دهند. این شرم‌آور است که در این اجتماع محیط زیستی همچنان شاهد استفاده از لیوان‌های یک‌بار مصرف باشیم و ملاحظه کنیم که چگونه از روشنایی افراطی در تالار استفاده می‌شود! البته ایشان خطاب به دکتر لیاقتی این را هم اضافه کرد که امیدوار است بیان این انتقاد‌ها سبب نشود تا دوباره ۲۲ سال از دانشگاه محل تحصیلش – شهید بهشتی – دور بماند!
    آخانی خطاب به مدیر شیکه یک سیما این را هم اضافه کرد که ما همه دلمان پر است و دوست داریم که رسانه ملّی، صدای ما باشد و بگذارد تا حرف‌مان را بزنیم. او گفت: یک جانورشناس برای کشور کافی نیست؛ باید دست‌کم دو جانور‌شناس را تربیت کنیم که اگر یکی مرد، آن دیگری پرچمش را بگیرد و راهش را ادامه دهد! امّا البته نگفت که چرا این حرف‌ها را به رییس شبکه یک دارد می‌زند؟!
    البته شاید هم گفت! نگفت؟

    در مجموع ضمن تحسین حرکت ارزشمند سعید نبی عزیز، به ویژه سلوک پذیرایش در گوش کردن به انتقادها، امیدوارم روزی برسد که مردم مشتاق باشند مانند همتایان خارجی‌شان که برای دیدن فیلم‌های مستندی چون  Planet earth حاضرند بلیط خریده و به سینما بروند؛ حاضر باشند مستندهای جذاب ایرانی را با موضوع محیط زیست در سینماهای کشور تماشا کنند. آرزویی که امیدوارم جوان سخت‌کوش و علاقه‌مندی چون نبی بتواند در کارهای آینده‌اش به این مهم نزدیک‌تر باشد. به ویژه با توجه به پیگیری و اطلاع‌رسانی گسترده‌ی شخصی‌اش برای آن که تا آنجا که امکان دارد، مخاطبان مؤثر فیلمش را افزایش دهد.
    با این وجود، حقیقتاً جای نامدارانی چون عباس کیارستمی، کامران شیردل، خسرو سینایی، امیر نادری، فرهاد ورهرام و … در این حوزه خالی است و مردم حق دارند بپرسند چرا این ستارگان عالم سینمای پرافتخار و جهانی ما، کمتر به صرافت ساخت فیلمی جذاب و اثرگذار در حوزه‌ی محیط زیست افتاده‌‌اند و می‌افتند؟

    راستی!
    از میان همه‌ی آنهایی که فیلم‌ها را در سالن نمایش دیدند، حتا به اندازه‌ی انگشتان یک دست هم کسی در باره‌ی خود فیلم و محتوای فنی اش سخن نگفت! و همه به بهانه‌ی فیلم درد دل خود را طرح کردند. البته باز هم دم آنها گرم! چرا که وضعیت‌شان به مراتب بهتر از سکوت کامل وبلاگستان سبز در مواجهه با پخش این مجموعه بوده است. حیف آن همه تلاش سعید و آن همه کامنتی که برای تک تک ما در وبلاگ‌هامان گذاشت! نگذاشت؟


valve software the
Rodney's Search Widget plugged in.