<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: چشم‌انتظار رستاخیزی سبز!</title>
	<atom:link href="http://biaban.darvish.info/archives/261/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://biaban.darvish.info/archives/261</link>
	<description>تلاش براي افزايش دانايي در حوزه محيط زيست وطن</description>
	<pubDate>Sat, 11 Oct 2008 05:29:47 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.2</generator>
		<item>
		<title>با: آرمین منتظری</title>
		<link>http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-405</link>
		<dc:creator>آرمین منتظری</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 03:30:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-405</guid>
		<description>انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: خسروشاهی</title>
		<link>http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-403</link>
		<dc:creator>خسروشاهی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 03:30:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-403</guid>
		<description>درویش عزیز 
خوشحالم که خاطرت از این گونه نقدهای نابجا مکدر نمی شود بنده نظر خودم را همان موقع در بخش نظرات مطلب آقای عبادی نوشتم. اگر ایشان شما را از نزدیک نمی شناسند لااقل از نوشته های چند ساله شما نباید این پندار غلط را در ذهن خودشان می پروراندند. البته به عقیده من این نقدها از بی تفاوتی های افراد خیلی بهتر است چرا که بالاخره یا قانع می شوند و یا قانع می کنند بازهم دست آقای عبادی درد نکند که همین قدر به مطالب زیست محیطی توجه دارند</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درویش عزیز<br />
خوشحالم که خاطرت از این گونه نقدهای نابجا مکدر نمی شود بنده نظر خودم را همان موقع در بخش نظرات مطلب آقای عبادی نوشتم. اگر ایشان شما را از نزدیک نمی شناسند لااقل از نوشته های چند ساله شما نباید این پندار غلط را در ذهن خودشان می پروراندند. البته به عقیده من این نقدها از بی تفاوتی های افراد خیلی بهتر است چرا که بالاخره یا قانع می شوند و یا قانع می کنند بازهم دست آقای عبادی درد نکند که همین قدر به مطالب زیست محیطی توجه دارند</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: حسین کیا دلیری</title>
		<link>http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-397</link>
		<dc:creator>حسین کیا دلیری</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 03:30:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-397</guid>
		<description>آقای درویش عزیز
از خواندن چنین پاسخ متین و نرمی لذت بردم. فقط نمی دانم چرا آقای عبادی از انتشار چنین پاسخ ملایمی در وبلاگشان سرباز زدند.
موفق باشید.
در ضمن بخش دوم مقاله شما در جام جم حقیقتاَ جسورانه بود.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آقای درویش عزیز<br />
از خواندن چنین پاسخ متین و نرمی لذت بردم. فقط نمی دانم چرا آقای عبادی از انتشار چنین پاسخ ملایمی در وبلاگشان سرباز زدند.<br />
موفق باشید.<br />
در ضمن بخش دوم مقاله شما در جام جم حقیقتاَ جسورانه بود.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد درویش</title>
		<link>http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-396</link>
		<dc:creator>محمد درویش</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 03:30:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-396</guid>
		<description>متاسفانه به رغم درخواست از آقای عبادی برای انتشار پاسخ اینجانب، این امر رخ نداد! اینجانب در آخرین نامه ارسالی به ایشان نوشتم: بار دیگر همانگونه که در وبلاگم هم نوشتم از شما خواهش می کنم برای احترام به مخاطبین مان، پاسخ مرا در وبلاگتان منتشر نمایید و قضاوت نهایی را هر دو به شعور خوانندگان عزیزمان واگذار کنیم.
به هر حال، به دلیل درخواست شماری از دوستان که از طریق وب و ایمیل و تلفن از نگارنده خواسته بودند که پاسخ را منتشر کنم و پس از 13 روز انتظار این کار را انجام می دهم:

به نام خدا

این جهان همچون درخت است ای کرام ؛ ما بر او چون میوه‌های نیم خام
سخت گیرد خام‌ها مر شاخ را ؛ زان که نازیباست نزیبد کاخ را
چون که پخت و گشت شیرین لب گزان ؛ سست گیرد شاخه‌ها را بعد از آن
سخت‌گیری و تعصب خامی است ؛ تا چنینی کار خون آشامی است
مولانا

سلام جناب عبادی عزیز
امیدوارم سال‌های سخت دور از وطن، هر چه زودتر به پایان رسیده و ایران عزیز بتواند از تجربیات یکی از فرزندان شایسته و متخصص خویش در حوزه محیط زیست بهره‌مند شود. با عرض پوزش، از اینکه پیام شما را دیر دیدم، موارد زیر را به آگاهی می‌رسانم:

نخست آنکه بسیار خوشحالم که کماکان می‌کوشید تا به سهم خود تنور مباحث زیست‌محیطی را در بین هموطنان علاقه‌مند به این حوزه گرم نگه دارید و خوشحال‌تر اینکه به رغم حضور کم‌رنگم در دنیای مجازی، اندک تلاش‌های نوشتاری‌ام هنوز می‌تواند سبب آفرینش کانونی برای جستار‌گشایی سبز شود.

دوّم اینکه متأسفانه یا خوشبختانه نیمی از مقاله‌ی «جهان‌گرمایی؛ فرصتی برای جهان‌گرایی» در روزنامه جام جم منتشر نشد. امیدوارم گفته‌ی مسئولین روزنامه درست باشد و دلیل عدم انتشار آن، صرفاً کمبود جا (به دلیل سفارش آگهی نیم‌صفحه) بوده باشد. در آن صورت، قاعدتاً چهارشنبه پیش رو، می‌توانید ادامه حذف شده مقاله را مطالعه فرمایید. البته می‌گویم خوشبختانه! زیرا شاید اگر این رخداد حذف پدید نمی‌آمد، شما هم چنین پرشتاب در صدد نقد و پاسخگویی برنیامده و به رغم وقت اندکی که دارید، اهالی وبلاگستان را تک به تک دعوت به خواندن نقدتان نمی‌کردید؛ کاری که اگر اشتباه نکرده باشم، یکبار دیگر هم انجام داده‌اید و آن پس از اعلام سکوت و اعتراض من به دلیل آبگیری سد سیوند در آن مقاله معروف‌تان بود که اعلام داشتید: «سکوت نکرده‌اید، حرفی برای گفتن ندارید!» 
به هر حال از آفرینش چنین گرانیگاه گرم و پرتپشی در دنیای به سردی گراییده‌ی وبلاگستان سبز توسط شما تشکر می‌کنم. (راستی! هر چه جستجو می‌کنم، نشانی از آن مقاله جنجالی و ده‌ها نقد و نظر در پیرامون آن که در کامنتدونی وبلاگتان موجود بود، نمی‌یابم. امیدوارم نقد اخیرتان به همراه تمام نظرات همراه آن در وبلاگتان بماند و هرگز حذف نشود.) 
امّا در حقیقت، مهمترین ضعف مقاله من در شکل کنونی انتشاریافته‌اش در جام جم، شاید آن است که خواننده متوجه ارتباط «جهان‌گرمایی» و «جهان‌گرایی» نمی‌شود! از همین رو، واپسین بخش از آن نوشتار را برای تنویر خوانندگان عزیزتان منتشر می‌کنم: 
« هموطن عزیز من! اگر باور داریم که تنها افزایش یک درجه‌ی سانتی‌گراد بر میانگین دمای سالانه‌ی کره‌ی زمین، می‌تواند به تشدید بسیاری از بلایای طبیعی و شیوع بیماری‌‌ها و آفت‌های ناشناخته منجر شود؛ چرا پژواک شایسته‌ای را در بین مسئولین و ارگان‌های متولّی خویش نمی‌بینیم؟ بخصوص وقتی که در خبرها می‌خوانیم: در طول سه دهه‌ی گذشته، میانگین افزایش دما در البرز مرکزی (در دامنه‌های دماوند – ایستگاه هومند آبسرد) به بیش از 6/2 درجه سانتی‌گراد رسیده است، 
پرداختن به جهان‌گرمایی و مقابله با این دشمن بزرگ حیات در هزاره‌ی سوّم، می‌تواند فرصتی تاریخی برای همگرایی و اتحاد حول یک محور مشترک بوجود آورده و همه‌ی ملت‌ها و دولت‌ها را فارغ از ایدئولوژی و اقتصاد و ملاحظات بخشی و منطقه‌ای، به یکدیگر نزدیک سازد. چرا این فرصت بزرگ را از دست دهیم و از آن برای قرار گرفتن در یک خاکریز و مقابله با دشمنی واحد (گرمایش زمین و بیابان‌زایی) سود نبریم؟
اگر عمری باقی و مجالی فراهم باشد، در شماره‌های آینده و در همین ستون بیشتر از جهان‌گرمایی و تغییر اقلیم خواهم نوشت.»

سوّم اینکه اگر به ریشه‌ی دانش‌واژه‌ی desertification یا همان «بیابان‌زایی» بازگردیم، درخواهیم یافت که چرا پژوهشگران و نخبگان این حوزه از علم، اصرار دارند تا به جای اصطلاح land degradation (تخریب سرزمین) از عبارت اندکی گمراه‌کننده‌ی «بیابان‌زایی» سود ببرند و آن را در سند کنوانسیون جهانی سازمان ملل متحد بگنجانند. پروفسور لو هرو، یکی از پیشگامان شهیر این حوزه می‌گوید: اگر قرار بود برای به تصویر کشیدن، جریان پس‌رفتی که در سرزمین‌های خشک زمین شاهد آن بودیم هم از همان واژه‌ی حنثی و سرد land degradation بهره می‌بردیم، بی گمان هرگز نمی‌توانستیم توجه اذهان عمومی و به ویژه سیاستمداران و صاحبان قدرت را به خطرات این پدیده‌ی ویرانگر – آنگونه که سزاوار است – جلب کنیم و از آنها اعتبارات مورد نیاز برای مهار این بحران را طلب نماییم. به سخنی دیگر، اصرار بر کاربرد «بیابان‌زایی» برای بزرگ‌نمایی و محسوس کردن خطری است که در صورت نشست زمین، افت سطح سفره‌های آب زیرزمینی، برهنگی خاک، زوال تنوع گیاهی و جانوری و کاهش حاصلخیزی خاک گریبان امنیت غذایی زیستمندان عالم را می‌گیرد. این مثال را آوردم تا اشاره کنم، در جهانی که صاحبان سرمایه و اغلب مردان و زنان عرصه‌‌ی سیاست در آن – به ویژه در کشورهای جنوب - تخصیص اعتبار برای پژوهش را نوعی «هزینه» قلمداد کرده و بنابراین، هرگاه که صحبت از صرفه‌جویی می‌شود، این بخش پژوهش و آموزش عالی است که در قربانگاه نخست به مسلخ می‌رود، چاره‌ای نداریم تا ملاحظات خویش را با زبانی ارایه دهیم که برای مردان و زنان اهل قدرت قابل فهم باشد. راست آن است – همان طور که پیش‌تر هم در نوشتارهای خود بارها تأکید کرده‌ام – تا مسایل محیط زیست نتواند از وزنی سیاسی و هم‌شأن خود برخوردار شود و تا نتوانیم نمایندگانی را به مجلس قانونگذاری کشور بفرستیم که مهمترین شعارهای انتخاباتی‌شان بر محور گرایه‌های زیست‌محیطی شکل گرفته باشد، نمی‌توان و نباید انتظار داشت که کم‌جان خشک نشود؛ سیوند ساخته نشود؛ هورالعظیم به عظمت خود ادامه دهد؛ البرز استوار و شاداب بماند و هیرکانی و زاگرس خود را احیاء کنند ...
شاید برایت جالب باشد که در این سوی آب، هنوز نتوانسته‌ایم موضوع تغییر اقلیم و جهان‌گرمایی را حتا به عنوان یک محور راهبردی پژوهشی به تأیید نهادهای متولی این حوزه برسانیم، چه رسد به آنکه بخواهیم از توفیق خود برای جلب نظر سیاسیون بلندپایه سخن برانیم و امید داشته باشیم ...
آری برادر! شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر ...

واپسین نکته بر‌می‌گردد به شبهه‌ای که در بند پایانی نقد شما وجود دارد: « ... نگران بودم که مبادا چنین شیوه‌ای در ایران هم باب شود و کارشناسان علوم مختلف در کشور ما نیز به فکر استفاده از تخصص علمی‌شان برای رسیدن به مقاصد غیر علمی‌شان بیفتند. اکنون بسیار متأسف هستم که می‌بینم جناب آقای درویش با نگارش مقاله‌ای کاملاً سیاسی و با بهره‌گیری از موضوع محیط زیست برای تمجید و تکریم از مقامات محبوب سیاسی‌اش و یا دلربایی از مخاطبینی که خود در نظر داشته‌اند چنین اقداماتی را آغاز نموده‌اند.»
متأسفانه باید اعتراف کنم که در برداشت از چند واژه‌ی به کار برده در این عبارات، دچار حیرت شده‌ام، به ویژه با توجه به شناختی که از شما برادر دلسوز و فرزانه دارم و می‌دانم که دلت برای آبادانی وطن در سوز و گداز است. وگرنه هیچگاه به خود رنج برگردان بی چشمداشت مقالات علمی را برای مخاطبین فارسی‌زبان نمی‌دادی. به هر حال، جمله‌ی شما اینگونه فهمیده می‌شود که «محمد درویش برای رسیدن به مقاصد غیر‌علمی‌اش!!! از تخصص علمی‌اش سؤ استفاده کرده و موضوع محیط زیست را بهانه‌ای برای دل‌ربایی و تکریم از مقامات محبوب سیاسی‌اش قرار داده است!» 
آیا قضاوت من از این جمله درست است؟ لطفاً مرا روشن فرمایید. باور کنید نهایت تلاش خود را کردم تا پند آن فرزانه‌ی لبنانی «خلیل» را به اجرا درآورم که می‌گوید:
CALL NOTHING ugly, my friend, save the fear of a soul in the presence of its own memories.
(دوست من! هیچ چیز را زشت مخوان، مگر وحشت یک روح را در پیشگاه خاطرات خویش.)

البته نکات دیگری هم برای پاسخگویی وجود دارد، از جمله اختلاف نظر ما در مورد محتوای علمی فیلم «یک حقیقت ناخوشایند»، حساسیت به حق شما در باره کاربرد واژه «استاد»، شیوه‌ی سلوک احمدی‌نژاد در دانشگاه کلمبیا و تاریخی خواندن آن ماجرا، استفاده از تعبیر «بدعت خطرناک» برای مقاله «جهان‌گرمایی ...» و نیز کاربرد «تکنیک‌های رایج در بازار سیاسی» و البته تشبیه مقاله به « ... نیایش‌ها و شعارهای سیاسی و التماس دعا و طلب عنایت از مقامات مملکتی ...» 
که از همه آنها به دلیل پند «خلیل» می‌گذرم.
پایدار باشید و سرافراز
ارادتمند، محمد درویش
22 مهرماه 1386</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>متاسفانه به رغم درخواست از آقای عبادی برای انتشار پاسخ اینجانب، این امر رخ نداد! اینجانب در آخرین نامه ارسالی به ایشان نوشتم: بار دیگر همانگونه که در وبلاگم هم نوشتم از شما خواهش می کنم برای احترام به مخاطبین مان، پاسخ مرا در وبلاگتان منتشر نمایید و قضاوت نهایی را هر دو به شعور خوانندگان عزیزمان واگذار کنیم.<br />
به هر حال، به دلیل درخواست شماری از دوستان که از طریق وب و ایمیل و تلفن از نگارنده خواسته بودند که پاسخ را منتشر کنم و پس از ۱۳ روز انتظار این کار را انجام می دهم:</p>
<p>به نام خدا</p>
<p>این جهان همچون درخت است ای کرام ؛ ما بر او چون میوه‌های نیم خام<br />
سخت گیرد خام‌ها مر شاخ را ؛ زان که نازیباست نزیبد کاخ را<br />
چون که پخت و گشت شیرین لب گزان ؛ سست گیرد شاخه‌ها را بعد از آن<br />
سخت‌گیری و تعصب خامی است ؛ تا چنینی کار خون آشامی است<br />
مولانا</p>
<p>سلام جناب عبادی عزیز<br />
امیدوارم سال‌های سخت دور از وطن، هر چه زودتر به پایان رسیده و ایران عزیز بتواند از تجربیات یکی از فرزندان شایسته و متخصص خویش در حوزه محیط زیست بهره‌مند شود. با عرض پوزش، از اینکه پیام شما را دیر دیدم، موارد زیر را به آگاهی می‌رسانم:</p>
<p>نخست آنکه بسیار خوشحالم که کماکان می‌کوشید تا به سهم خود تنور مباحث زیست‌محیطی را در بین هموطنان علاقه‌مند به این حوزه گرم نگه دارید و خوشحال‌تر اینکه به رغم حضور کم‌رنگم در دنیای مجازی، اندک تلاش‌های نوشتاری‌ام هنوز می‌تواند سبب آفرینش کانونی برای جستار‌گشایی سبز شود.</p>
<p>دوّم اینکه متأسفانه یا خوشبختانه نیمی از مقاله‌ی «جهان‌گرمایی؛ فرصتی برای جهان‌گرایی» در روزنامه جام جم منتشر نشد. امیدوارم گفته‌ی مسئولین روزنامه درست باشد و دلیل عدم انتشار آن، صرفاً کمبود جا (به دلیل سفارش آگهی نیم‌صفحه) بوده باشد. در آن صورت، قاعدتاً چهارشنبه پیش رو، می‌توانید ادامه حذف شده مقاله را مطالعه فرمایید. البته می‌گویم خوشبختانه! زیرا شاید اگر این رخداد حذف پدید نمی‌آمد، شما هم چنین پرشتاب در صدد نقد و پاسخگویی برنیامده و به رغم وقت اندکی که دارید، اهالی وبلاگستان را تک به تک دعوت به خواندن نقدتان نمی‌کردید؛ کاری که اگر اشتباه نکرده باشم، یکبار دیگر هم انجام داده‌اید و آن پس از اعلام سکوت و اعتراض من به دلیل آبگیری سد سیوند در آن مقاله معروف‌تان بود که اعلام داشتید: «سکوت نکرده‌اید، حرفی برای گفتن ندارید!»<br />
به هر حال از آفرینش چنین گرانیگاه گرم و پرتپشی در دنیای به سردی گراییده‌ی وبلاگستان سبز توسط شما تشکر می‌کنم. (راستی! هر چه جستجو می‌کنم، نشانی از آن مقاله جنجالی و ده‌ها نقد و نظر در پیرامون آن که در کامنتدونی وبلاگتان موجود بود، نمی‌یابم. امیدوارم نقد اخیرتان به همراه تمام نظرات همراه آن در وبلاگتان بماند و هرگز حذف نشود.)<br />
امّا در حقیقت، مهمترین ضعف مقاله من در شکل کنونی انتشاریافته‌اش در جام جم، شاید آن است که خواننده متوجه ارتباط «جهان‌گرمایی» و «جهان‌گرایی» نمی‌شود! از همین رو، واپسین بخش از آن نوشتار را برای تنویر خوانندگان عزیزتان منتشر می‌کنم:<br />
« هموطن عزیز من! اگر باور داریم که تنها افزایش یک درجه‌ی سانتی‌گراد بر میانگین دمای سالانه‌ی کره‌ی زمین، می‌تواند به تشدید بسیاری از بلایای طبیعی و شیوع بیماری‌‌ها و آفت‌های ناشناخته منجر شود؛ چرا پژواک شایسته‌ای را در بین مسئولین و ارگان‌های متولّی خویش نمی‌بینیم؟ بخصوص وقتی که در خبرها می‌خوانیم: در طول سه دهه‌ی گذشته، میانگین افزایش دما در البرز مرکزی (در دامنه‌های دماوند – ایستگاه هومند آبسرد) به بیش از ۶/۲ درجه سانتی‌گراد رسیده است،<br />
پرداختن به جهان‌گرمایی و مقابله با این دشمن بزرگ حیات در هزاره‌ی سوّم، می‌تواند فرصتی تاریخی برای همگرایی و اتحاد حول یک محور مشترک بوجود آورده و همه‌ی ملت‌ها و دولت‌ها را فارغ از ایدئولوژی و اقتصاد و ملاحظات بخشی و منطقه‌ای، به یکدیگر نزدیک سازد. چرا این فرصت بزرگ را از دست دهیم و از آن برای قرار گرفتن در یک خاکریز و مقابله با دشمنی واحد (گرمایش زمین و بیابان‌زایی) سود نبریم؟<br />
اگر عمری باقی و مجالی فراهم باشد، در شماره‌های آینده و در همین ستون بیشتر از جهان‌گرمایی و تغییر اقلیم خواهم نوشت.»</p>
<p>سوّم اینکه اگر به ریشه‌ی دانش‌واژه‌ی desertification یا همان «بیابان‌زایی» بازگردیم، درخواهیم یافت که چرا پژوهشگران و نخبگان این حوزه از علم، اصرار دارند تا به جای اصطلاح land degradation (تخریب سرزمین) از عبارت اندکی گمراه‌کننده‌ی «بیابان‌زایی» سود ببرند و آن را در سند کنوانسیون جهانی سازمان ملل متحد بگنجانند. پروفسور لو هرو، یکی از پیشگامان شهیر این حوزه می‌گوید: اگر قرار بود برای به تصویر کشیدن، جریان پس‌رفتی که در سرزمین‌های خشک زمین شاهد آن بودیم هم از همان واژه‌ی حنثی و سرد land degradation بهره می‌بردیم، بی گمان هرگز نمی‌توانستیم توجه اذهان عمومی و به ویژه سیاستمداران و صاحبان قدرت را به خطرات این پدیده‌ی ویرانگر – آنگونه که سزاوار است – جلب کنیم و از آنها اعتبارات مورد نیاز برای مهار این بحران را طلب نماییم. به سخنی دیگر، اصرار بر کاربرد «بیابان‌زایی» برای بزرگ‌نمایی و محسوس کردن خطری است که در صورت نشست زمین، افت سطح سفره‌های آب زیرزمینی، برهنگی خاک، زوال تنوع گیاهی و جانوری و کاهش حاصلخیزی خاک گریبان امنیت غذایی زیستمندان عالم را می‌گیرد. این مثال را آوردم تا اشاره کنم، در جهانی که صاحبان سرمایه و اغلب مردان و زنان عرصه‌‌ی سیاست در آن – به ویژه در کشورهای جنوب - تخصیص اعتبار برای پژوهش را نوعی «هزینه» قلمداد کرده و بنابراین، هرگاه که صحبت از صرفه‌جویی می‌شود، این بخش پژوهش و آموزش عالی است که در قربانگاه نخست به مسلخ می‌رود، چاره‌ای نداریم تا ملاحظات خویش را با زبانی ارایه دهیم که برای مردان و زنان اهل قدرت قابل فهم باشد. راست آن است – همان طور که پیش‌تر هم در نوشتارهای خود بارها تأکید کرده‌ام – تا مسایل محیط زیست نتواند از وزنی سیاسی و هم‌شأن خود برخوردار شود و تا نتوانیم نمایندگانی را به مجلس قانونگذاری کشور بفرستیم که مهمترین شعارهای انتخاباتی‌شان بر محور گرایه‌های زیست‌محیطی شکل گرفته باشد، نمی‌توان و نباید انتظار داشت که کم‌جان خشک نشود؛ سیوند ساخته نشود؛ هورالعظیم به عظمت خود ادامه دهد؛ البرز استوار و شاداب بماند و هیرکانی و زاگرس خود را احیاء کنند &#8230;<br />
شاید برایت جالب باشد که در این سوی آب، هنوز نتوانسته‌ایم موضوع تغییر اقلیم و جهان‌گرمایی را حتا به عنوان یک محور راهبردی پژوهشی به تأیید نهادهای متولی این حوزه برسانیم، چه رسد به آنکه بخواهیم از توفیق خود برای جلب نظر سیاسیون بلندپایه سخن برانیم و امید داشته باشیم &#8230;<br />
آری برادر! شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر &#8230;</p>
<p>واپسین نکته بر‌می‌گردد به شبهه‌ای که در بند پایانی نقد شما وجود دارد: « &#8230; نگران بودم که مبادا چنین شیوه‌ای در ایران هم باب شود و کارشناسان علوم مختلف در کشور ما نیز به فکر استفاده از تخصص علمی‌شان برای رسیدن به مقاصد غیر علمی‌شان بیفتند. اکنون بسیار متأسف هستم که می‌بینم جناب آقای درویش با نگارش مقاله‌ای کاملاً سیاسی و با بهره‌گیری از موضوع محیط زیست برای تمجید و تکریم از مقامات محبوب سیاسی‌اش و یا دلربایی از مخاطبینی که خود در نظر داشته‌اند چنین اقداماتی را آغاز نموده‌اند.»<br />
متأسفانه باید اعتراف کنم که در برداشت از چند واژه‌ی به کار برده در این عبارات، دچار حیرت شده‌ام، به ویژه با توجه به شناختی که از شما برادر دلسوز و فرزانه دارم و می‌دانم که دلت برای آبادانی وطن در سوز و گداز است. وگرنه هیچگاه به خود رنج برگردان بی چشمداشت مقالات علمی را برای مخاطبین فارسی‌زبان نمی‌دادی. به هر حال، جمله‌ی شما اینگونه فهمیده می‌شود که «محمد درویش برای رسیدن به مقاصد غیر‌علمی‌اش!!! از تخصص علمی‌اش سؤ استفاده کرده و موضوع محیط زیست را بهانه‌ای برای دل‌ربایی و تکریم از مقامات محبوب سیاسی‌اش قرار داده است!»<br />
آیا قضاوت من از این جمله درست است؟ لطفاً مرا روشن فرمایید. باور کنید نهایت تلاش خود را کردم تا پند آن فرزانه‌ی لبنانی «خلیل» را به اجرا درآورم که می‌گوید:<br />
CALL NOTHING ugly, my friend, save the fear of a soul in the presence of its own memories.<br />
(دوست من! هیچ چیز را زشت مخوان، مگر وحشت یک روح را در پیشگاه خاطرات خویش.)</p>
<p>البته نکات دیگری هم برای پاسخگویی وجود دارد، از جمله اختلاف نظر ما در مورد محتوای علمی فیلم «یک حقیقت ناخوشایند»، حساسیت به حق شما در باره کاربرد واژه «استاد»، شیوه‌ی سلوک احمدی‌نژاد در دانشگاه کلمبیا و تاریخی خواندن آن ماجرا، استفاده از تعبیر «بدعت خطرناک» برای مقاله «جهان‌گرمایی &#8230;» و نیز کاربرد «تکنیک‌های رایج در بازار سیاسی» و البته تشبیه مقاله به « &#8230; نیایش‌ها و شعارهای سیاسی و التماس دعا و طلب عنایت از مقامات مملکتی &#8230;»<br />
که از همه آنها به دلیل پند «خلیل» می‌گذرم.<br />
پایدار باشید و سرافراز<br />
ارادتمند، محمد درویش<br />
۲۲ مهرماه ۱۳۸۶</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: کاکاوند</title>
		<link>http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-389</link>
		<dc:creator>کاکاوند</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 03:30:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://biaban.darvish.info/archives/261#comment-389</guid>
		<description>به نظر من اگر ایشان پاسخ شما را منتشر نکردند. بهتر است خودتان این کار را انجام دهید. هر چند که می دانم از این کارها پرهیز دارید.
موفق باشید.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به نظر من اگر ایشان پاسخ شما را منتشر نکردند. بهتر است خودتان این کار را انجام دهید. هر چند که می دانم از این کارها پرهیز دارید.<br />
موفق باشید.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
