این پرندهی مغرور … مغرور … مغرور …
همان لحظه که دیدمش، شیفتهاش شدم … انگار داشت بینندگانش را متوجه یک حقیقت تاریخی میکرد … چه صلابتی، چه آرامشی، آدم یاد شکوه و جلال امپراتوری بیمثال هخامنشیان میافتاد … به خصوص که رنگش هم رنگ تخت جمشید بود!
شما فکر میکنید این پرندهی مغرور کجا ایستاده است؟!
میخواهم دربارهاش بیشتر بنویسم …
امّا نه حالا!
Popularity: 3% [?]




شنبه ۲۲م اسفند ۱۳۸۸ در ۲۳:۳۰
بر روی آوار پاسارگاد؟!
پاسخ:
نزدیک شدی فرشید جان …
این عکس را ساعت ۱۱ صبح روز جمعه – ۲۱ اسفند ۱۳۸۸ – گرفتم.
شنبه ۲۲م اسفند ۱۳۸۸ در ۲۳:۳۱
به نظر می رسد این پرنده ی زیبا تحت تاثیر عظمت سکونتگاهش قرار دارد، نه؟
پاسخ:
تقلب نکن هومان جان!
تو که بغل دستم بودی! نبودی؟
شنبه ۲۲م اسفند ۱۳۸۸ در ۲۳:۳۸
سرش را بالا گرفته …
سرش را یک طوری بالا گرفته که جرات نمی کنی سکوش را بشکنی …
سرش را مثل فاتحان قله های بلند بالا گرفته
سرش را بالا گرفته …
نمی دونم چرا یهو یاد عباث افتادم … نمی دونم چرا…
عباث جان هر جا که هستی … هر جا … امیدوارم شاد باشی
شنبه ۲۲م اسفند ۱۳۸۸ در ۲۳:۵۱
این که سرش را بالا گرفته …
همه ی قصه است …
راستی چرا هر چه می گذرد، کمتر می شود آدمهایی را سراغ گرفت که سرشان را بالا گرفته باشند … درست مثل این پرنده و آن عباث …
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۰۸
درویش من، فکر کنم سرش را بالا گرفته تا زمانی که در ایران است و زمان کوچش نرسیده حداقل خیلی از دست ما حرص نخورد! برایش عجیب است آنچه را که امثال ناصرخان عزیز و تو و لطیف و هومان خان می نویسند. گاهی فکر می کند پایین را نگاه کند حرفهای شما درست از آب دربیاید! ارادتمند
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۱۳
یا شاید سرش را بالا گرفته تا به من و تو بگوید: برای دیدن ابعاد واقعی آن چه که مشکلش می خوانی، باید اوج بگیری!
درود …
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۲۲
دیگر شک ندارم که برای تعیین ابعاد مشکلات ما در این کشور باید واحدهای بالای گیگا و ترا را تدوین کرد چه در بعد طولی و عرضی و چه در بعد اخلاقی و انسانی. در این شک ندارم عزیز دلم.
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۳۱
متاسفم که شک نداری رفیق!
کاش شک داشتی … کاش شک داشتیم! نه؟
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۳۶
ای کاش، ای کاش. ای کاش خواب بودیم. ای کاش نمی فهمیدیم. ای کاش مثل بسیار از مردم از عقل خلاص بودیم. باور کنیم در بسیاری از اوقات آرزو می کردم که اصلا نمی فهمیدم.
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۵۴
ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو … دیوانگی هم عالمی دارد!
مگه نه امیر جان؟
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۰:۵۸
می پذیرم. حرف حق جواب ندارد.
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۱
واقعا این تصویر بی نظیره…
انگار؛
گویای ِ غرور اساطیری ِ مردمی است که روزگاری تمدن جهانی
بوده اند و
امروز شوربختانه شاهد ِ به بازی گرفته شدن ِ انسانیتشان و به خاک کشیده شدن ِ جوانانشان در وطن ِ خودشان هستند…
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۳
سلام
فکر کنم بر ویرانه ها و قسمت های شکسته شده تخت جمشید نشسته و با غرور و افتخار به فکر پروازیست که می خواهد بر فراز این مکان داشته باشد .
بدرود.
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۳
نه! دور شدی ابوحنانه جان … دور شدی !
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۳:۰۱
بگم؟ بگم؟
مدارکشم موجوده!
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۳:۱۳
باشه بگو …
کشف کردید که کجاست؟
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۴:۲۷
ومن بر بلندای آرامگاه مردی ایستاده ام که:
غرور و صلابت از اوست
عدالت با او هم خانواده است
بزرگ منشی با او از یک تیره است
وطن پرستی یعنی همه ی او
خاک وطن بودن سخن اوست
گشاده دست بودن شیوه و آئین او
مام وطن را پاس داشتن توصیه ی اوست
او را و همه ی بزرگان بی نام و ماندگار شده ی این دیار را باید باور بداری تا:
سرت را بالا نگه داری
با چشمانی که به دور دست ها خیره شده است
زمین را دوباره بسازی
دوباره بنا کنی
دوباره خودت را پیدا کنی
در سر زمین آریایی کسی بی دلیل در راه نمانده است
دریاب آنچه را که گم کرده ای
نیمه ی گم شده ات را دریاب
کودکی فرو خورده ات را هویدا کن
خنده های کودکانه ات را بیآغاز
زبان پارسی را با افتخارات از خاطر رفته دوباره و از نو زنده کن
کودکانت را با لایی لایی های سر زمین آریایی
سلام های شاعرانه
و قلوب عاشق اساطیری پرورش بده
خودت را باور کن و تمام گذشته ی گمشده ات را در وقار من جستجو کن
خودت را خواهی یافت
اگر و تنها اگر خود بخواهی
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۴:۴۶
درود بر کالیراد عزیز …
آفرین! حدستان درست است.
آن پرنده بر بلندای آرامگاه آن مرد بزرگ؛ آن پارسی روشن ضمیر، کوروش هخامنشی ایستاده است.
درود …
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۴
چه خوب شد که من نگفتم
تا بانو کالیراد عزیزم با این شیوه ی آهنگین بگویند
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۵:۱۷
مگه شما هم می دونستید؟
من که باورم نمی شه! می شه؟
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۵:۴۲
وقتی صلابت را در ایستایی این پرنده می بینی
به یقین در می یابی که او ساکن دیار بزرگ مردان است
سرت را به علامت بی نیازی همیشه راست نگه دار
تا که سربلند باشی
دستانت را در دست همنوعان بفشار
تا که به مهر سازنده این بوم و بر باشی
کودکانت را عزیز دار تا که آینده ی سرزمینت روشن باشد
درخت بکار تا که خانه ات آباد باشد
لبخند از لبانت بر نتاب تا که روزگارت شاد باشد
ستاره چیدن را به کودکت بیاموز
تا که او مسافر کهکشان دوستی باشد
بهار را در سر زمینت همیشه میزبان باش
تا که دیار دلت همیشه بهاری باشد
با تولد کودکت درختی بنشان تا زمین دعای خیر بودنش باشد
یکشنبه ۲۳م اسفند ۱۳۸۸ در ۲۳:۱۸
کاش فیض و موهبت زیستن در دیار بزرگ مردمان را همه درک می کردیم. …
درود …
دوشنبه ۲۴م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۶:۴۰
[...] کشاورزی میدرخشد!چه حرفی زده است کامران زلفی نژاد!این پرندهی مغرور … مغرور … مغرور …آخرین هفته اسفند؛ کابوس آبسالاران طبیعت ستیز در [...]
دوشنبه ۲۴م اسفند ۱۳۸۸ در ۰۸:۲۲
بر مقبره کوروش !!!
ولی خدایی خودمونیم اینهمه داریم از این چیزا صحبت می کنیم پای عمل که می رسه دل به خرافات اسلام بسته و در بی فرهنگی از اقوام بدوی آفریقا هم وحشی تر و خشن تر نا انسان تریم.
اگه اینطوری نیست بهم بگو -global_1986@yahoo.com-آرش
سه شنبه ۲۵م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۲
درویش عزیز
نگران م،
مبادا پرداختن به داشته هائی این جنین ارزشمند،
که شدیدن گرامی شان میدارید ،
از خردورزی برای امروزمان ،
تا آن فردا های دور فرزندانمان ،
بازمان دارد ،
همتی می باید پر از تلاش و خردورزی ،
کار ما نیست نا امیدی و سرخوردگی ،
خرد ورزی و شکیبائی در پس تلاش پیوسته سرهامان را افراشته خواهد کرد .
سه شنبه ۲۵م اسفند ۱۳۸۸ در ۱۴:۲۰
فایده تاریخ وسعت بخشیدن به جهان بینی امروز ماست.
درود بر عمو محسن عزیز …